امشب  به جمله هایی از آهنگ گوش می دادم که می گفت: She's in my head ، در حالی که من می گفتم: He's in my head ! اتوبوس تو خیابون ِ صاف و هموار راهشو می رفت تا منو به خونه نزدیک تر کنه، اما من فک می کردم مثل مسیر داشگاه تا خونه داره از پل روگذر رد میشه و بالا و پایین می ره.  این اتوبوس ها هی من رو از یه چیزی دور می کردن و مدام من رو به یه  چیز دیگه نزدیک می کردن. الان هم همینن! هیچ وقت عوض نمیشن. ای کاش همش من رو به یه چیزی نزدیک می کردن به یه کسی! به کسی که من به خاطرش تو اتوبوس گریه نکنم و حرف زدن با شبنم باشه که فقط منو آروم کنه و دو دقیقه بعد، فقط دو دقیقه بعد، صدای خندم باشه که خانوم کناری از من بشنوه! ای کاش اتوبوسی بود که من پشت تلفن نگم : به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه... دیگه بی خیال شدم... من که میگم دیگه نمیشه..  اصلا مگه ممکنه؟! اَه لعنتی.... آخه خدا چرا؟! و بعد این همه منفی های پشت هم، اشکم رو  یقه ی بارونی همین طوری بمونه!  

اتوبوس های تهران بدتر از این هم بودند برای من! امیدی نیست! تموم شدن اتفاق افتاده!