دیشب خواب شما را دیدم، حسابی من را دوست داشتید.

 

آدم هایی که نمی فهمند چقدر دوستشان دارید نفهم ترین آدم های روی زمینند. حتی از آنهایی که جمع، ساده ترین رابطه ریاضی که چرخ زندگی بدون آن نمی چرخد را نمیفهمند هم، نفهم ترند. آنها که نمی فهمند چقدر دوستشان دارید به هیچ دردی نمی خورند! به دردِ روزهای سخت که چه عرض کنم، به دردِ عادی ترین روزهای زندگی تان که یکی از آنها همین فردا به احتمال 90 درصد می آید هم، نمی خورند. به دردِ قدم زدن در خیابان ولی عصر، و این بار پایین های ولی عصر، که دستشان را بگیری و از روزهایی که هنوز نبودند برایشان بگویی نمی خورند. به دردِ با هم خواندنِ کتابِ "خداحافظ گری کوپر" و ذره ذره عاشق شدن "لنی" را حس کردن، نمی خورند. آنها حتی به دردِ دوست داشته شدن -این طور دیوانه وار دوست داشته شدن- نمی خورند.

من که اصلا بعید می دانم آدمی از این دست، به دردِ سوژه ی عکاسی شدنت هم بخورد! فقط اینطور تصور می کنم که نمی داند چطوری در عکس ها طبیعی بخندد، او  در همه ی عکس هایی که الان، ذهنی، از او گرفتم خنثی ست. خیلی طبیعی بی حس و حال و خنثی است. فوقِ فوقش اخم می کند و ابروهای گره کرده اش هم بالای نفهم ترین چشم ها هستند.

آن نفهم ترین ِ دنیا به هیچ دردی نمی خورد، اما چه می شود کرد وقتی تو همان یک نفر را دوست داری!

 

Broken

 

- make a wish

- you

 

Happen Ending

 

امشب  به جمله هایی از آهنگ گوش می دادم که می گفت: She's in my head ، در حالی که من می گفتم: He's in my head ! اتوبوس تو خیابون ِ صاف و هموار راهشو می رفت تا منو به خونه نزدیک تر کنه، اما من فک می کردم مثل مسیر داشگاه تا خونه داره از پل روگذر رد میشه و بالا و پایین می ره.  این اتوبوس ها هی من رو از یه چیزی دور می کردن و مدام من رو به یه  چیز دیگه نزدیک می کردن. الان هم همینن! هیچ وقت عوض نمیشن. ای کاش همش من رو به یه چیزی نزدیک می کردن به یه کسی! به کسی که من به خاطرش تو اتوبوس گریه نکنم و حرف زدن با شبنم باشه که فقط منو آروم کنه و دو دقیقه بعد، فقط دو دقیقه بعد، صدای خندم باشه که خانوم کناری از من بشنوه! ای کاش اتوبوسی بود که من پشت تلفن نگم : به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه... دیگه بی خیال شدم... من که میگم دیگه نمیشه..  اصلا مگه ممکنه؟! اَه لعنتی.... آخه خدا چرا؟! و بعد این همه منفی های پشت هم، اشکم رو  یقه ی بارونی همین طوری بمونه!  

اتوبوس های تهران بدتر از این هم بودند برای من! امیدی نیست! تموم شدن اتفاق افتاده!

 

نامه ای خصوصی در فضای مجازی با اشک و عشق

 

سلام!

روزای سختی رو تو زندگیم تجربه می کنم... و می دونم روزای سختی رو هم پیش رو دارم... اما خدا چه تو گذشته و چه الان هوامو داشته حالا یا به وسیله ی کسی  یا چیزی. امروز بعد از کلی اتفاق تو محیط کار، از اون مدل اضطراب های دوره ی دانشگاه اومده سراغم اما می دونم که با منی! یه بار شده که منو دیدی و صدامو شنیدی و فکر کردی! اصلا همین بهم دلگرمی میده! اینکه بیام اینجا بنویسم، دردو دل کنم و یه جورایی خیالم راحت باشه! 

یه جورایی خیلی راحت می  تونم  راجع به همه ی حال و احوالم تو طول روز باهات صحبت کنم مثلا اینکه چقدر خوبه روزایی که با مامان و بابا خوشحالیم و از ته دل می خندیم و یا من چقدر زیاد از اونها دلخورم  و چند برابر بیشتر ازخودم بدم میاد. یا چقدر احساس خوبی دارم  اون روزها که اون آقای همکار رو می بینم و گاهی وقتا تو دلم میگم اونم باید همین حس رو داشته باشه و بعد همه ی این ها، ته دلم مطمئن باشم که مثل باقی آدم ها دچار سوء تفاهم نمیشی چون می دونی که من چی میگم و می شناسی من رو!

بعد از خدا تکیه من به خودته! و الان خیلی نیاز داشتم که این ها  رو برات بنویسم فقط مثل قبل ها تو کاغد نه، اینجا!

♥