حشد الشعبی
کم مانده بود که زندگی اش را به دختری که بویی از وجدان نبرده بود تقدیم کند. دختری که به خالکوبی ِ روی انگشت ِ میانی اش حسابی افتخار می کرد و وقتی حرف می زد، حرکت دست هایش در هوا، حشد الشعبی را به مبارزه می طلبید.
و توانست امیر را که هنوز دنیا را با چشم های خودش می بیند با چشم های خوبش، نه با چشم هایی که باید متعلق به این دنیا باشد، راهی انزوای بی اعتمادی کند. و حتما که بی اعتمادی انزوا دارد و حالا امیر را پرت کرده آن گوشه، آن گوشه که وقتی مامان برای شام صدایش می کند جواب نمی دهد و شامش تا ریخته شدن در سطل آشغال ِ فردا دست نخورده می ماند.
و حقیقتا که روح ِ آزاد ِ خالکوبی شده نمی تواند روح ِ گیرکرده پشت پیشخوان ِ پذیرش هتل را نجات دهد.