حشد الشعبی

 

کم مانده بود که زندگی اش را به دختری که بویی از وجدان نبرده بود تقدیم کند. دختری که به خالکوبی ِ روی انگشت ِ میانی اش حسابی افتخار می کرد و وقتی حرف می زد، حرکت دست هایش در هوا، حشد الشعبی را به مبارزه می طلبید.

و توانست امیر را که هنوز دنیا را با چشم های خودش می بیند با چشم های خوبش، نه با چشم هایی که باید متعلق به این دنیا باشد، راهی انزوای بی اعتمادی کند. و حتما که بی اعتمادی انزوا دارد و حالا امیر را پرت کرده آن گوشه، آن گوشه که وقتی مامان برای شام صدایش می کند جواب نمی دهد و شامش تا ریخته شدن در سطل آشغال ِ فردا دست نخورده می ماند.

و حقیقتا که روح ِ آزاد ِ خالکوبی شده نمی تواند روح ِ گیرکرده پشت پیشخوان ِ پذیرش هتل را نجات دهد.

 

مثل برگی تن سپرده به بادم

 

 

کسی که زیر باران راه می رود به جای چتر می خواهد یک نفر در کنارش باشد.

Mask - ep7

 

پ.ن: عنوان از "آهنگ تن سپرده به باد" سیامک عباسی گرفته شده.

چه مرد،چه زن، دوست و دشمن همه راه تو را ادامه می دهند...

 

غمگین شدن خیلی آسان است و اشک ریختن از آن هم آسان تر! دمق شدن بعد از خوشگذرانی ِ مهمانی و کلی با این و آن خندیدن، مثل یک تکان کوچک عقربه ثانیه شمار ساده و سریع اتفاق می افتد.

خسته شدن و تنها بودن در این دنیا از همه چیز ساده تر است، لعنتی... رفتن تو از همه این ها هم آسان تر بود! یک روز، ساعت 5 صبح خیلی راحت رفتی! این قدر همه چیز ساده و سریع بود که نفهمیدم چه شد، اما سنگینی و غم این آسان رفتن به آسانی، دست از قلب و زندگی ام بر نمی دارد... و عمری می گذرد... و می رسد به شب هایی مثل امشب که دست هایم در جیب پالتو فرو می روند و صورتم داغ می شود و ترجیح می دهم که لحظه ای به عقب برنگردم، به عقب که نور ماشینش از پشت سرم خیابان را روشن می کند و اشکم خیابان را تار. 

دیگر وقتش است مطمئن شوم که دست ِ همه خیانت ها و نامردی ها به طور مسخره ای، با دستِ کسانی که دوستشان دارم در یک کاسه است.

 

من چقدر تنهام...

 

Nobody can do it like me

 

می دونم... می دونم خیلی گذشته، اما تا تقی به توقی می خوره من هنوز دوستت دارم!

می دونم، می دونم  الان که تو داستانِ کار و کار کردن یک خرده گره افتاده نباید اینقدر راحت با بچه ها قرار بزارم تو کافه هایی که همیشه می رفتی و می ری و کلی تیپ بزنم و آل استار جدید مشکی م رو بپوشم و وقتی اونجا با بچه ها هستم دعا کنم که خدا کنه نیایی، آره! نیایی! و حتی خودم هم ندونم که چرا  اما بچه ها رو زودتر از اونجا بیرون ببرم تا نیومدی! اَه لعنتی!

می دونم  الان که مرجان کنکور داره و کسی غیرِ ما خونه نیست، نباید صدای آهنگ رو بلند کنم و جلوی آینه  قدی ای که پشت زمینه اش یه دیوار قرمزه به هیجان بیام و با حرکات مختص این آهنگ های رپ و هیپ هاپ داد بزنم: «iri iriwabwa» ! می دونم اما دوست دارم وقتی به آخراش می رسه که میگه : «... بیا اینجا، ... بیا بیرون» ، من توی آینه داد بزنم «ya ya ya ya bakkeuro nawa»! خیلی مسخره هست اما خب تو از آینه بیا بیرون!

می دونم که توی این گیر و دارِ  « اِوا بچه ها دارن ارشد شون رو هم تموم می کنن و تو چی؟!، ببین! چند تا کلاس رو شروع کردی و همشون رو نصفه بی خیال شدی، مصاحبه های کاری پی در پی، درِ دروازه رو میشه بست اما در ِ دهن ِ مردم رو نه، پشتیبانی یه مشت بچه کنکوری ِ درس نخون و ...» فکر کردن به اینکه Bobby  تو این ام وی ، «اینقدر می تونه پدر سوخته باشه؟!؟!» خیلی مسخره هست! اما چی کار کنم که تو هم همین طوری هستی!

می دونم، می دونم اما من هنوز دوستت دارم!

 

Light

 

 

اگه این بازی، زندگی واقعی بود، یک سوم از زندگی من باید می گذشت تا به نور برسم! اینا همون وجهه های خطرناکِ بازی های کامپیوتری ِ بی خطر تو زندگی هستند.

 

یک شب سفر به تو!

 

Faraway

 

و تو هر جای دنیا که باشی آنجا می شود دورترین نقطه ی زمین! و همه ی دوردست ها و دست نیافتنی ها چقدر زیبا و رویایی اند.

 

Ctrl + Shift + T

 

قوی ترین آنتی بیوتیک است

یادت

وقتی نیستی

روزی هزار و سه بار!

 

دیشب خواب شما را دیدم، حسابی من را دوست داشتید.

 

آدم هایی که نمی فهمند چقدر دوستشان دارید نفهم ترین آدم های روی زمینند. حتی از آنهایی که جمع، ساده ترین رابطه ریاضی که چرخ زندگی بدون آن نمی چرخد را نمیفهمند هم، نفهم ترند. آنها که نمی فهمند چقدر دوستشان دارید به هیچ دردی نمی خورند! به دردِ روزهای سخت که چه عرض کنم، به دردِ عادی ترین روزهای زندگی تان که یکی از آنها همین فردا به احتمال 90 درصد می آید هم، نمی خورند. به دردِ قدم زدن در خیابان ولی عصر، و این بار پایین های ولی عصر، که دستشان را بگیری و از روزهایی که هنوز نبودند برایشان بگویی نمی خورند. به دردِ با هم خواندنِ کتابِ "خداحافظ گری کوپر" و ذره ذره عاشق شدن "لنی" را حس کردن، نمی خورند. آنها حتی به دردِ دوست داشته شدن -این طور دیوانه وار دوست داشته شدن- نمی خورند.

من که اصلا بعید می دانم آدمی از این دست، به دردِ سوژه ی عکاسی شدنت هم بخورد! فقط اینطور تصور می کنم که نمی داند چطوری در عکس ها طبیعی بخندد، او  در همه ی عکس هایی که الان، ذهنی، از او گرفتم خنثی ست. خیلی طبیعی بی حس و حال و خنثی است. فوقِ فوقش اخم می کند و ابروهای گره کرده اش هم بالای نفهم ترین چشم ها هستند.

آن نفهم ترین ِ دنیا به هیچ دردی نمی خورد، اما چه می شود کرد وقتی تو همان یک نفر را دوست داری!

 

Broken

 

- make a wish

- you