من با تو فهمیدم تو زندگی، یه چیزایی رو نباید بگی

 

من یک دختری که این طوری باشد نبوده ام اما الان هستم! قبلا این طوری نبوده ام، نمی گویم چه کار کردم که اینقدر بد شده ام، آخر نمی دانم، نمی دانم کجا بد رفتم...کجا چشمانم بد دیده اند...کجا بد شنیده ام...کجا بد کردم... حتی نمی دانم کِی بد رفته ام... کِی چشمانم بد دیده اند...کِی... و همه ی ادات پرسشی را هم که کنارِ این سوال ها بگذارم، جوابش یک نمیدانم با یک صورتِ غمگین به بزرگی ِ لشگری شکست خورده است.

حرف، حرف پسرهای چیپ که دروغ می گویند و می زنند زیرِ همه چیز و لنگ ِدختر هستند و دیگر، خورشید در رابطه با آنها، از پشت ابر بیرون آمده و حالا با خودت می گویی: "عجب چیزی بود" نیست! حرفِ پسرهایی که منتظرند تا ببینند در وایبر و واتس اپ، در عکسِ پروفایل ات چه شکلی می شوی تا بیایند و همانی شوند که تو ژستش را گرفتی _حالا به هر قصدی_ نیست! نه حرف آن پسرها نیست!

حرفِ حرف های مامان و بی انصافی هایش نیست که مجبور می شوی از او جدا شوی و تنها برسی خانه! حرفِ تنهایی در خانه و حرفِ گریه ها نیست! حرفِ اشک هایی که خودت را هم بکشی باز دل به جاذبه ی زمین می دهند و سُر می خورند و می افتند و می ریزند هر جایی، لعنتی ها هر جایی نیست!حرفِ به درک گفتن های مکرر در بیست و چهار ساعت های مکرر نیست! حرف هیچ کدام از این ها و هیچ کدام از آنهایی که الان دور از ذهنم و دستم هستند نیست!

حرف از خسته شدن است..خسته شدن از رشته ای که عاشقش هستی و خــدا.. چه استعدادی داری! اما خسته شده ای! خسته شدن از نهارها، شام ها، صبحانه های 6 صبح، 9صبح حتی 12ظهر.... از حرف زدن ها... از گوشی ای که فقط خبرهای بد می آورد و خوش خبر هم که باشد دیگر من خسته ام، از به هوا پریدن پشتِ چهره ی بشر ساختش خسته ام...دیگر من زده ام بیرون! از زندگی بیرون زده ام! از یک جایی در زندگی که بر سر تمام خواسته هایم ورود ممنوع زده بوده اند و راهی پیشِ رویم گذاشتند که فقط باید می رفتم...باید می رفتم... زده ام بیرون و حالا که دارند ورود ممنوع ها را یکی یکی، با طمانینه بر می دارند حالش را ندارم بر گردم!

حالِ عینکم را دارم که دیروز در تنگه واشی افتاد و آب با خود بردش... حال کندن و رفتن!

به ما چه که کلاغه قارقار می کنه


می خواستم همین تابستان که بدون تو، یک سفر رفتیم شمال، صبح زود سرم را از پنجره ی یک خانه ی روستایی کرایه ایِ تک وتنهای رو به جنگل، بیرون بیاورم و موبایل را، و با صدای بلند فریاد بزنم و اس ام اس بدهم به تو : "زیبایی.....زیـــــبا... گلدون شمعدونی.." و همین طوری الکی، یک جیغِ الکی ِ دو ثانیه ای بزنم که مثلا هووو... خیلی خوش خوشانم است، که ...که رفتی!

چه نقشه ها داشتم!

جهانِ من


هر جای دنیا که باشی،

دورت خواهم گشت

جهانگردی خواهم شد

که تنها تــــو را دیده!



{شعرم تو شماره ی 647 دوچرخه}

حتی  وقتی همه چی بین ماست تمومه


می خواستم با چشم هایش یک گالری بزنم! یک گالری!

آدم هایی هستند که خیلی جذاب می شوند گاهی وقت ها بیشتر از وقت های دیگر، گاهی وقت ها چشم هایشان یک جور ِ دیگر می شود مثلا وقتی می خواهند بزنند زیرش، زیرِ هر چیزِ کوچکی، خداحافظی کنند! دستهایشان یک جور ِ دیگر می شود، کفش هایشان یک جور ِ دیگر می شود، پاهایشان یک جور دیگر قدم برمی دارد، لب هایشان یک چیز ِ دیگرند، کمی مکث کردن ها و بعد حرف زدن ها، دروغ گفتن ها، چشم ها  همه چیز را لو دادن ها...خیلی جذاب اند و خیلی بیشتر اثر می کنند از وقتی که می گویند فلان قدر پِی ات بودم و فلان ها... من که دلم می خواست عکس بگیرم از چشم هایش! از چشم هایش که همه ی صورتش پوشیده شده بود با دستش که ساعدش را روی لبه ی پشتی ِصندلی گذاشته بود، فقط چشم هایش. لعنتی! چشم های آن روزش! چشم های کمی تَر شده اش!

می خواستم با چشم هایش یک گالری بزنم، یک گالری! می خواستم یک دیوارِ اتاقم را از سقف تا کف اش را با چشم هایش پر کنم، لعنتی می خواهد این چشم ها را کجا ببرد؟! می خواهد کدام دختر سفارشِ پیکسلِ چشم هایش را بدهد و خیره شود در آن ها؟! اصلا فکر میکند هزاروسیصدواندی هم که زُل بزند می فهمد چشم هایش را؟! نمی داند که!  روزِ آخر کنارش در دلم فریاد می زدم: "غریق نجات می خواهد چشم هایت را نگاه کردن آقا!! "

عجب چیزی بود خدا! حالا من هِی اینجا، چهارزانو بنشینم و دستم را بگذارم زیرِ چانه ام پشتِ میزِ قدکوتاهِ کُره ای ام و خیره بشوم به دیواری که خالی است از عکس چشم هایش، جذابیتِ چشم هایش در آن روز، همه چیزش! و هِی "دیوونگی"ِ سیامک عباسی را گوش کنم و هِی گوش کنم و هِی گوش کنم و ... .


همان پیراهن ِ چهارخانه ایِ ریزِ آبیِ همیشگی


آن روزها، آن قدر عاشق بود که اگر پیراهن اش را در می آورد و گوشه ای می انداخت پیراهن داد می زد: "دوستت دارم!" سر در نمی آوردم اما مثلِ زغالی قرمز و داغ بود که اگر تکه تکه اش هم می کردی هر تکه اش، کلا، همان قدر قرمز و داغ بود، بعدها فهمیدم آدم هایی از جنسِ او، فوتوریست واقعی هستند و خط به خط آینده ی رابطه را سرمشق می گیرند با ادا و اطوارهای امروزشان!

و دغدغه ی امروزشان، فردایشان بوده که چه طور همه چیز، هر ثانیه، دستشان را به نشانِ پیروزی بالا ببرد و به هر طرف نشان دهد.


6 صبح ها خیانت کار نبوده اند


ساعت 6 صبح است، می روم که بخوابم، برق دستشویی روشن مانده، لعنتی عجب چیزیست خدا! همیشه روشن می ماند، یا آن روشن می ماند یا شیرِ آب باز می ماند. می روم که بخوابم، خسته ام، فقط از بیکاری بر می گردم، همین!  اما خسته ام از اشک های یک ساعت مانده به افطار، اشک های یک ساعت مانده به افطار بیشتر از همه ی اشک ها داغانت می کنند،له و لورده ات می کنند، عجب حماقتی! خودم که حالا فکرش را می کنم، حالا که 6صبح است و خواب آرزوی چشمانم است، احمق بودن بیشتر به چشمم می آید! حماقتِ اشک های الکی، در پیشِ چشمانِ خواب آلود غمگین است و خشک! 

کشِ بنفش را از موهایم در می آورم و با چشمانی که احمق نیستند به موهای یک در میانِ مشکی گلبه ای ام روی کش نگاه می کنم و در ذهنم تمام قسمت های فصل4 ومپایر را مرور می کنم، "همه چیز، همان طور که هستند باقی نمی مانند." : می شود نتیجه گیری اخلاقیِ فیلم و می گویم که مثلا قرار است از مهر ماه در فصلِ پنجم چه شود و چه کسی با چه کسی ... و آخرش، نه همان اولش، یادم می آید که گفتی باید برای دخترِ همسایه تان اصلِ فیلم ها را بخری برای تشکر ِ فلان! که یادم نیست! بعد هم یادِ اینکه تو فقط اصل ها و اورجینال ها را می بینی و می شنوی و هدیه می دهی. یک موی صورتیِ رنگ و رو رفته را از روی تخت بر می دارم و با چشمان زل رده به آن، شک ندارم که بگویم: "اصلا چقدر اصل و اورجینالی تو!"... 

ساعت عین خیالش نیست، 6 صبح ها خیانت کار نبوده اند، فکر هم نمی کنم که بخواهند از این به بعد خیانت کنند و اینقدر یادآوری کنند..اینقدر یادآوری کنند تو را به من، که فکر کنم تازه از خواب بیدار شده ام. 


ساعت روی 7 صبح خواب مانده

آدم هایی که دور و برشان شلوغ است، همیشه ی خدا مهمانی،سفر، کلاس های قرن بیست و دویی، گردش و دوردور و...، یک روز، تنها هم می شوند؟! یک روز می رسد که صبح چشم هایشان با این ژست باز شود که: " اَه... دیدی! خورشید ِ لعنتی کارِ خودش را کرد!" و گوشی شان را نگاه کنند و ببینند که حتی، حتــی یک اس ام اس هم ندارند چه برسد به زنگ؟! آی فونِ فلان مدلشان را پرت کنند سمتِ در؟ و از خستگیِ خواب های بی "تو" ی دیشب، حالش را نداشته باشند بلند شوند، لبه ی تخت به پهلوی راست بخوابند و دست چپشان از تخت آویزان شود و با انگشت اِشاره شان روی سرامیک های سرد اتاق ، "اِسمتان" را بنویسند و فکر کنند و هِی فکر کنند و یک وقت هایی بگویند: "تقصیر خودش بود" و یک وقت هایی بگویند: "تقصیر خودم بود" و ... هِی فکر کنند؟!

اگر آن آدم هایند که زمین جوری می چرخد که بساط خوشی شان هیچ وقت چپه نمی شود ، هیچ وقت نمی شود تنها شوند، به قبل ها فکر کنند، هیچ وقت نمی شود یادتان بیافتند!

برای بعضی ها، گذشته ضربه فنی می کند آینده را

دروغ می گویند:

چرخ های چمدان ها عددی نیستند!

من با دو چشم خود دیدم

چه تلاشی می کردند

برای جدایی ات از من!  


من 6 سال عقبم

   خیلی دردآورند خوشبختی هایی که مثل الکل، زرتی می پرند! انگار بهشان پول داده ای که اینقدر خوب خراب کارند، خاطره شان را می گویم که از راهِ دوری هم نمی آیند، همین شمال خودمان، لاهیجان! همان جایی که وسط آسمان و زمین، توی تلکابین، وسط جیغ ها و بزن و برقص های نشسته ی بقیه و خودت، ته دلت آرزو کنی که یک وقت سهامش سقوط نکند! که پول روی پول بگذارد، به آرزوی خودش! خودش که می زند زیر همه چیز، خودش که می دانست قرار است بزند زیر همه چیز! و قرار است که به من بگوید: داری می زنی زیر همه چیز! اَه... این "همه چیز" چقدر لعنتی ست!

یا جایی که در ژست های وِلوی عکس های وسط خیابان های جنگل رو به دوربین در دلت بگویی که خوب است از نگرانی در بیاید، و صورت نگرانت عکس را خراب کند! و بعدا قرار است این عکس بزند زیرش، زیر خاطره های خوش!

آخ! شمال! انگار لاهیجانِ قلبم درد می کند!


دوست داشتن خوب گره ی کراوات می بندد

 

چه شکلی می شوی؟! وقتی حسابی عاشق شدی، چه شکلی می شوی؟! وقتی چشم هایت به غیر از او هیچ کس دیگر را ندید چه شکلی می شوی؟! چشم هایت چه رنگی می شوند؟! دوربین ات را دستت می گیری که از او عکس بگیری؟! او بشود سوژه ی زندگیت؟ که فقط از او عکس بگیری؟! از راه رفتنش؟ از ناگهانی برگشتنش سمت تو؟ از دست هایش؟ موهای بیرون زده از روسری اش؟ از خنده هایش..از صورت غم داشته اش.. از صورت خیس اش..از پاشنه های بلندِ گاهی کج شده اش..از حرف زدنش با موبایل..از حرف زدنش با موبایل و بازی کردنش با روکشِ پوسته پوسته شده ی صندلی؟! ...؟...

ای کاش می شد ورژنِ عاشق ِ تو را دید، چشم هایت را که دو دو می کنند دید، دست های عاشق تو را دید، ساعت ِ چندمیلیونی عاشقت را دید، کفش های عاشق تو را دید، عطر های عاشق تو را بویید... اصلا همه ی عاشق تو را دید، همه ی تو ی عاشق را دید! تا بفهمم چقدر به من شبیه است، منی که تمام شهر همه ی عاشقم را دیدند...

عاشق که شدی چه شکلی می شوی؟! دو میلیون و بیست سوالی است، شکل عاشق شده ات!