خداحافظ عشقم منو مَرد میکنه...

آره شبنم! آره! این روزا هم می گذره...روزایی که بعدِ کلی تو دانشگاه سَر کردن و کارای پایان نامه رو پیش بردن، بالاخره از دانشگاه می زنیم بیرون و ذرت مکزیکی کوچیک می خریم و تو را نقشه میکشیم واسه 18 بهمن به بعد، که تو کنکورت رو دادی. واسه خرید ِ لباسای زمستونی ای که قرارِ آف بخورن، واسه کفش های چَنل که دل ِ منو بد جوری بردن و بهت قول دادم که کلی عکس ازش تو اینستاگرام بذارم، یه قاشق ذرت مکزیکی می ذارم دهنم و تو میگی باید اول پالتو رو بخریم یا پوتین رو؟! که به هم بیان!؟... تو یه قاشق از لیوانت بر می داری و من میگم باید یه تورِ شهرک سینمایی بگیریم و ناهارمون رو تو گراند هتل می خوریم و همین طور ادامه می دیم که کم کم می رسیم به چهارراه ولیعصر و تئاتر شهر!
شبنم! این روزا هم مثل ِ روزای بدمون می گذره، این روزایی که کنار حوض می شینیم و من با دیدن تئاتر شهر یاد ِ اون قرار ِ "خداحافظ عشقم" می افتم و با هم، که چشمامون به لیوان ِ محبوب ِ خوشمزه هست، می خونیم: « خداحافظ عشقم، قسمت ما دوری بود... خداحافظ عشقم، قصه مون اینجوری بود...».
این روزایی که دلخوشی هامون، فکر ِ دغدغه هامون که کم نیستن، الکی نیستن رو شاید بپرونن، شبنم! می گذره!