نتیجه های کنکور ارشد و ارائه ی کنفرانس آز

شرط می بندم

وقتی برمی گردی

بهار از زمستان سبقت می گیرد

و پروانه ها

به این سمت دنیا کوچ می کنند


نگران باختن شرط نیستم

تــو

برنمی گردی!


{ چاپ شده تو دوچرخه به اسم خودم...شمارش رو یادم نیست..بعدا می نویسم}



فاجعه در آرامش اتفاق می افتد

لحظه ای شاد بودن...لحظه ای غمگین بودن....خندیدن...بی دغدغه خندیدن... تلخ خندیدن...اینکه فکر کنی شاید آن یک نفرِ جدا از بقیه که کنار دکه ی توی دانشگاه ایستاده، تو را ببیند و خندیدن...افسرده خندیدن...با قلب شکسته خندیدن...

گریه کردن...تکیه به دیوار دستشویی خانه، گریه کردن...هر شب روی بالش گریه کردن... سرِ کلاس نگاه کردن به تخته و گریه کردن...بعد از امتحانِ میان ترم روی پله های دانشکده گریه کردن.. فکر اینکه همه ی پسرهای دانشکده می دانند قضیه ات را و گریه کردن... "تقصیرِ خودت بود" های  مامان و گریه کردن... خواب ِ تو را دیدن و از خواب پریدن و گریه کردن... شک کردن به داشتنِ خدا و گریه کردن... یادِ امام حسین که عزیزت بود، افتادن و گریه کردن... یادِ حرم امام رضا که وال پیپر آی فونت بود و گریه کردن... پای گاز ایستادن و کتلت ها را پشت و رو کردن و گریه کردن...

از کنار کافه سارا رد شدن و فکر کردن... در هرمز حتما باید روی مبل می نشستی و نهار می خوردی و فکر کردن... پیانویی که طبقه ی بالای بازار موبایل الکی می زدیَش و فکر کردن...

به دروغ های تو... به دروغ های تو...به همه دروغ های تو، خندیدن و گریه کردن و فکر کردن!!

شرافت، خیابان های غرب تهران را بلد نیست

ای کاش اراده ای داشتم که کنار می گذاشتمت...  کاش می شد که گذاشتت کنار...مثل ِ...مثل ِ... نمیدانم..مثل هر چیز ِ بی ارزشی!

تو رفتی و تازگی ها به این نتیجه رسیدم که 7 رقم ِ شماره شناسنامه ام با شماره موبایل تو یکی است!! این را سر ِ کلاس کنترل فهمیدم..

تو دیگر رفتی...تو رفتی...اَه..لعنتی! ادامه اش را یادم رفت، خیلی آنی کلمات از ذهنم پاک می شوند.. یک ثانیه در ذهنم هستند و در ثانیه ی بعد ناپدید می شوند..انگار نبوده اند...مثلِ تو اند! جوری از صحنه ی زندگیِ من بیرون می روند که اصلا انگار در این دنیا نبوده اند... آنها غمگین اند، آنها هم مثل ِ تو در خاطرم خود را، همانی نشان می دهند که می خواهد در کلاس ِ dance ثبت نام کند... و هنگام قدم زدن های دو نفره آهنگ می خواند..آهنگ پشت آهنگ!

آنها هم شاید همانی خود را نشان دهند که در اس ام اس هایش انرژی و شادی را می شد مثل ِصورت های فلکی، در صفحه ی آبی تیره موبایلم پیدا کرد.. و هستند، واقعی هستند! اینقدر هستند که دست به کار می شوی و قلم در دست می گیری... و هنوز هم هستند و بعد تا تو می خواهی ثابت کنی بودنشان را و شروع می کنی به نوشتن، می روند...راحت می روند... آنها هم  مثل ِ تو نامردند... مثل ِ تو از اول نامردند!


{از دیدنِ فیلمِ "برف روی کاج ها" بر می گردم...همانی که دوست داشتی ببینی}

پیشامد

بی مسئولیت شده ام! حسابی بی مسئولیت شده ام! نمی دانم این چه ربطی به اتفاقات گذشته دارد اما حسابی بی مسئولیت شده ام! خیلی راحت از دو نمره ی پروژه ی آزمایشگاه می گذرم... و همین الان هم فهمیدم که خسته ام، خیلی هم خسته ام! خسته از خنده های بی مزه ای که باید به هم کلاسی ها تحویل دهم، و تازه به این هم فکر می کنم که چقدر خوب است که دیگر با این استاد که سر کلاسش این ها را می نویسم درس ندارم، همین پارسال یا شاید هم دو ترم قبل درس دیگری که با او داشتم درگیر یک موجود بی ارزشی بودم ، حالا هم که سرِ کلاس این یکی درسِ دیگر هستم، درگیر یکی دیگر از همان ها! و اگر این روند ادامه داشته باشد خدا می داند چقدر بیچاره تر و دل مرده تر از الان باید به اجبار و آن هم گهگاه به حرف های این استادِ از خدا بی خبر گوش می دادم!!...

همه اش تقصیر خودم است تقصیر من است که به تو اعتماد کردم و به حرف هایت و به چشم هایت! می دانی؟! تو سر به زیر ترین مَرد دنیایی! و همین مرا به اینجا کشاند، به سرابِ اعتماد! یا شاید هم گردابِ اعتماد!...نمی دانم...شاید این اتفاق که برای من افتاد گرداب اعتماد بود..اعتماد کردم و در هیچ و پوچش غرق شدم! و آینده ی این اتفاق، یعنی از این به بعد می شود سراب اعتماد، یعنی دیگر هیچ اعتمادی برای من وجود نخواهد داشت. تا حالا من اعتماد کردم و عاقبتم شد غرق شدن در فریب! و از این به بعد این مقوله ی دروغین زندگی، جز اوهامی بیش تر نخواهد بود!

نگران آینده نیستم! غصه دار گذشته ام! غصه دار لحظه لحظه اعتمادم! و تمام سادگی هایم! تمام ثانیه هایی که حماقتی داشتم بیش تر از حماقتِ تمام احمق های تاریخ! و در آخر اینکه چرا....چرا من تو را باور کردم؟! و حالا می بینم که یک شبه تمام باور های زندگی ام نیست شد! و غصه داری متعجبم! که چقدر حساب شده بود تمام کارهایت! تمام حرف هایت! تمام سر به زیری هایت!  اصلا چقدر حساب شده ای تو!!! اصلا مشکل دانشگاه ما همین است که یک مشت با هوش افتاده اند به هم! و باز هم بیش تراز قبل پی به حماقتم می برم که چقدر خوب این احساس روی مغز و فکر من سوار بود! شاید هم هست! نه! هنوز هم هست! که بی مسئولیتی، بی خیال شده ام...کسی که هیچ چیز ندارد، چیز زیادی نمی خواهد داشته باشد، نگران هیچ چیز نیست و کلا 24 ساعت به 24 ساعت در گیرودار بی چیزی است!

پا تو مریخ


ما؛ تو مریخ کج نداریم،صاف نداریم،کوه قاف نداریم، آدم علاف نداریم، سینما تو گراف نداریم...تو مریخ!

ما؛ تو مریخ خر نداریم،شر نداریم، دردسر نداریم، گوش کر نداریم، تدوینگر نداریم، تهرانسر نداریم...تو مریخ!

ما؛ تو مریخ بوق نداریم، کود نداریم، هالیوود نداریم، تاروپود نداریم، ما کمبود نداریم، راه مسدود نداریم...تو مریخ!

ما؛ تو مریخ تئاتر نداریم، فیلم نداریم، پانتومیم نداریم، آش و حلیم نداریم، وضع وخیم نداریم، زخم بدخیم نداریم..تو مریخ!

ما؛ تو مریخ پیچ نداریم، کیچ نداریم، گرینویچ نداریم، دیوید لینچ نداریم، کلم پیچ نداریم، ما کلا هیچ نداریم...نو مریخ!