گاهی واقعیت...گاهی رویا...گاهی توهم!
  شاکی ام! از آرایشگری که به او می گویم به قدِ موهایم دست نزند و بعد چیزی از قدِ موهایم باقی نمی گذارد شاکی ام! از دانشگاهم که دق می دهد من را، تا واحدهایم را جور کند، از اینکه مرا می گرداند و می گرداند به خاطرِ آن 3واحدی ِ کذایی! از دانشگاه تهران که برای یک سوال ناقابل گم می شوی در آن و یک نفر جوابِ درست و حسابی نمی دهد و مثلِ هزارتو می ماند لامصب، شاکی ام! از پسری که تی­شرت آبی پوشیده بود در دانشگاه تهران و خودش آمد جلو تا راه نشان دهد و فکری کرد که ای کاش نمی کرد، شاکی ام!

از لینکِ دانلود ِ "عشقِ عمیق" ِ سیامک عباسی که خراب بود و من ِ پشت ِ در ِ بسته ی اتاق استاد، مانده، فرصت نداشتم بروم سروقت ِ یک لینک دیگر، شاکی ام! که حالا باید بروم از کتابخانه، کتاب ِ "خوشبختیت آرزومه" را در بیاورم و آره!... عشق ِ عمیق شعر صفحه ی 26 است... عجب چیزی می شود خدا وقتی آهنگ شود! ترانه ای که سیامک عباسی بگوید..سیامک عباسی بخواند، ماه است، مـــاه! آخ..مخصوصا این جایش که می گوید: « عشقم بهت عمیق بود اما... قلبم عمیق تر شکست انگار... چیزی ازت به دل نمی گیرم... راحت برو، محکم قدم بردار». من که حسابی شاکی و خسته ام، اما اگر این آهنگ اشکِ مرا هم دربیاورد که قطعا تا عمر دارم این کار از پس ِ اهنگ های سیامک عباسی خوب بر می آید، از آن شاکی نمی شوم و از این آهنگ ِ آخری که دارد می خواند تقریبا این طوری: «هی تو دختر! حالا که امشب لباس ِ عروسی پوشیدی خدا کنه بمیرم و عکست را بغل کردم و امیدوارم مثل من از زندگی سیر نشوی و... » شاکی ام!اصلا مگر مردها هم بله؟! باشد، قبول است، گیریم عاشق ِ واقعی می شوند و وقتی دیدند که نمی شود، می گذارد که او برود که راه برای بقیه باز شود و عین خیالشان هم نیست! به خدا که نیست و در همین راستا از دست ِ دوست ِ خیلی سابقم که حالا دارد همین حرف های این آهنگ ِ آخری را به من می زند شاکی ام!

از قدرت ِ حافظه ام که مُردن های این پسر ِ آخری ِ  مؤدب در پیش ِ پایم در دانشکده را یادم می آورد شاکی ام! از ملیحه که امروز در آموزش دانشکده به پرو و پایم می پیچید... لعنتی نمی پیچید!... فقط زیر چشمی نگاهم می کرد شاکی ام! لعنتی! نمی خواهم  شاکی باشم، خودش استاتوس هایش از من غمگین تر است!... از پسر ِ خیلی مؤدبی که اگر استاتوس های ملیحه به خاطر او نباشد، ناراحتی های من بی ربط به او نیست و در ذهن ِ منی که افتادم وسط اتاق از رفتن و برگشتن های مکرر بین امیرکبیر و تهران، با آهنگ ِ من یه دیوونم...وقتشه عاقل شم  ِ سامی بیگی می رقصد شاکی ام! از او که مثل ِ همیشه با دستِ راست اش، ریتمیک، بشکن می زند و می خواند و راه می رود و همچنان مؤدب است شاکی ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1392ساعت 19:44  توسط   |